تبليغاتX
««مهربون خوش اومدی»»
««مهربون خوش اومدی»»
نیـــــــــــــــــــلوفــــــــــــــــــــــــر عـشــــــــــــــــــق

وارد بازی شديم

سلام . خیلی وقته نیومدم آپ کنم آخه خیری خیریمعذرت این نام فامیلی یکی از دوستانم بود بله میگفتم خیلی خیلی سرم شلوغ بود و کااااااااااااااااااااااار داشتم خلاصه نمیدونم که برا شما جانگال مانگالا چی بنویسم ولی فکر کردم گفتم بیام یه ...شعری براتون بنویسم تا این ملت از فین کردن تو خیابون دست بردارن بله جناب دینگالیگای بزرگ مرا به بازی خطرناکی وارد کرده اند(بازی شب یلدا) و من از آنجایی که خیلی حرف گوش کن هستم وارد شده ام به بازی و دیگه راه برگشت ندارم و پل های پشت سرم رو خراب کردم و اینا .

طبق دستور ،من باید ۵ خصوصیتم رو که شما نمی دونین بگم.اما مساله اینجاست که اون چیزایی که تا حالا نگفتم رو حتما نباید می گفتم و الان هم نمی گم دیگه.

۱. من عاشق این چیزهام :

شیرینی (به طورعام) ، نون خامه ای (به طور خاص)،غذا (به طور عام)، البته صبحانه و عصرانه و شام، و عده ی ۲ صبح (از ناهار بدم میاد)، راه رفتن تا حد از دست دادن پا و کمر، گربه (به طورعام)،روژین (به طور خاص)،چای و قهوه ، آب (استخر،دریا،رودخونه،حوض،جوق،سطل،تشت،وان، ... )،خواب صبح،ارتفاعات(نشستن در بالاترین طبقه ی کمد،چرخیدن حول میله ی بالایی تاب و ایضا خود را از میله ی مذکور سر و ته آویزان کردن- فکر کنم واسه همین مامانم تا من رو بزرگ کرده پیر شده- من حتی تخت خوابم رو دادم ساختن که چند کیلو متر از زمین بالاتر باشه ، و سایر ارتفاعات )

چت کردن با دینگالیگا،آش شولی یزدی ،ورق بازی با تقلب،مسافرت،فیلم و کتاب،پسر بچه ها (خیلی رو راستن و با نمک، اگه می خواین بدونین که مثلا امروز زشتین یا خوشگل ازشون بپرسین،محاله که دروغ بگن)، خندوندن بابام، خنده های بابام، حرف زدن با بابام، چشم های مامان،شبهایی که همه خونه هستیم

فیلم ۱۲ میمون (تری گیلیام) به اضافه ی موسیقی و شعر پایانیش.

۲.من متنفرم از این چیزها :

به جز مامان و بابام و  دینگالیگای عزیز دلم کسی حق نداره اینها رو به من بگه :

از کجا میای؟ به کجا میری؟تلفنت اشغال بود با کی حرف می زدی؟موبایلت خاموش بود،تلفن خونه هم اشغال بود،چیکار می کردی؟کی بود اس ام اس داد الان؟اومدم در خونه ت نبودی کجا رفته بودی؟بگو با کیا رفته بودی ؟چرا این عکس رو بریدی؟خبریه؟چرا شیرینی ندادی؟

چرا  حالا ازدواج کردی؟چرا زن این نشدی؟ چرا زن اون نشدی؟چرا زن این نمیشی؟ چرا زن اون نمیشی؟چرا زن این نخواهی شد؟ چرا زن اون نخواهی شد؟باید زن دینگی میشیدی !!!!!

وای چه بی احساسی! قلب نداری! لج بازی! بدی! چیزی ! بی احساسی ! قلب نداری !

چقدر خوندی؟تا کجا خوندی؟ اون دختره  اینها تا کجا خونده؟ چرا این هفته نرفتی خونه تون؟ چرا امروز دیر بیدار شدی؟مگه دیشب چیکار می کردی؟ چرا امروز آرایش کردی؟چرا برا دینگی آرایش نمیکنی؟چرا برا اون آرایش میکنی؟ چرا شیرینی ندادی ؟تو که انقدر با سمانه جوری بگو ببینم با کی دوسته؟ چرا هومن غزل  رو ول کرده؟ فرناز هنوز با مهدی دوسته؟ حامد و سیمین بعد از عقد روابطشون چه جوریه؟(یکی نیست بگه خوب اگه قرار بود من بیام حرفهای ملت رو به بقیه ی ملت بزنم که نمیومدن همه ی حرفاشون رو بهم بزنن)

بستنی میوه ای، خرید کردن، جارو زدن

۳.سرم به کار خودمه،هوشم و حواسم گلمه

اما اگر کسی دماغشو وارد زندگی م بکنه،تیکه تیکه ش می کنم،می سوزونمش و میگذارمش پیش بقیه ی خاکستر ها. و البته چون آدم بی شعوری هستم اگه کسی بهم بگه بالای چشمت ابرو ،من نمی گم که بالای چشم تو هم ابرو، می رم ابروهاش رو لیزر می کنم تا دیگه در نیاد.البته به جز مامانی و بابایی و دینگی خوشکلم مااااااااااهم عسلم (بله میدونم تکراری بود )

۴.در مورد ظاهر آدم ها سلیقه ی  مسخره ای دارم.اگه بگم کسی خوشگله بقیه میگن میمونه و بالعکس.

۵. یه بار وقتی ۲۰ سالم بود در محیط آبی رنگ پشت در اتاق عمل جراحی اعصاب در حالی که داشتم دستامو می شستم به فائزه (صمیمی ترین دوستم) گفتم : من اگه جام گرم و نرم باشه ، خواب و غذام درست و به موقع باشه و به اندازه ی کافی فیلم و کتاب دور و ورم باشه ، دلم واسه کسی تنگ نمیشه،هیچ کس

فائزه گفت : خدایا !!!!! تو چه جور حیوونی هستی ؟!

کلا وابستگی م به اشیا و جاها بیشتره.

دارم فکر می کنم که چه جوری منظورم رو برسونم و شما و فائزه رو از اشتباه در بیارم اما راهی به نظرم نمی رسه.

 ا ه ؟چرا نقطه ها و عددها همچين شدن ؟!!!!

اينها رو هم من دعوت مي كنم :

هلال ناتمام

در هواي گرگ و ميش سحر گاهي

خونه شكلاتي

پدرام پيكس

فونيكس

از اون وقتی که اینجا به روز نشده تا الان اتفاق های خوب و بد و عجیب و معمولی زیادی افتاده واسه م ، مثل همه ، مثل همیشه. اما فقط خدا می دونه که این اتفاقات چه تاثیرات وحشتناکی روی بهار گذاشتن  انگار منم عوض شدم ، انگار مثل سابق خل نیستم ،انگار بد اخلاق شدم و بی طاقت و از همیشه بدبین تر.انگار دیگه چیزی من رو از خنده روده بر نمی کنه، انگار دیگه از خونه بیرون نمی رم !!! انگار بالاخره بابام رو به آرزوش رسوندم و آهسته و موقر راه می رم.آخ خ خ یادم نمیاد ترقه هام رو کجا گذاشتم ؟!بله میبینید که چقدر من تغییر مضاعفی کردم اون قدر مضاعف که نمیشه بگی چقدررررررررالبته این هم اثرات دینگالیگا هم هست اون روی من خیلی کار عینهو موووووووووووش ولی خوب نتایج آزشمایات اثر بخش بود

این روزا عینهو گربه سرم به لاکه خودمه عجب جمله بندی خوبی دارم از دیروز تا همین الان که نشثتم اینجا عینهو قورباقه ثرم تو کطاب و جذوه هامه مسلا دارم درث میخونم باید این ترم نرمه الف بگیرمکیچ زدم خدایی پاشم برم نیم ساعت دیگه امتحان دارم  دعا کنید برام که همیشه خوش و خوشحال باشم عینهو الان

 

|+| نوشته شده توسط بهار در ساعت |

مثل گذشته مرا دوست داشته باش

 

مثل گذشته مرا دوست داشته باش

مثل همان لحظه اول عاشقی مان ٬ مثل همان نیمه شب عشق

مرا دوست داشته باش عزیزم...

مثل همان لحظه  دیدارمان که مرا در آغوش خودت میفشردی و بر گونه ام

 بوسه ای میزدی دوست داشته باش..

عزیزم مرا مثل آن لحظه ای که برای شنیدن صدایم و دیدن آن چشمهای سیاهم بی قراری

 میکردی دوست داشته باش

مرا دوست داشته باش مثل آن لحظه ای که چشمهای زیبایت را برایم خیس میکردی٬مثل آن

 لحظه ای که در زیر باران قدم میزدی و به یاد من ترانه عاشقی را زیر لب

زمزمه میکردی .....

مرا مثل گذشته دوست داشته باش عزیزم...

مثل آن لحظه ای که دستهایم را میگرفتی و با هم در کوچه های شهر عشق

قدم میزدیم دوست داشته باش

مثل همان لحظه هایی دوست داشته باش که به داشتن چنین

 عشقی مثل من افتخار میکردی.....

مرا مثل آن لحظه ای دوست داشته باش که گلهای باغ زندگی

 را دسته دسته میچیدی و به من هدیه میکردی....

عزیزم مرا مثل لحظه ای که از دوری من اشک میریختی و زندگی برایت

 بدون من هیچ معنایی نداشت دوست داشته باش

رسم عاشقی  دوست داشتن و محبت و وفاست

 پس عزیزم بیا و رسم عاشقی را خوب به جا بیاور ...

مرا مثل گذشته دوست داشته باش تا زندگی من نیز

 مثل گذشته شیرین و پر از آرامش باشد....

مثل آن لحظه ای که هنگام غروب دلتنگ من می شدی دوست داشته باش ٬

مثل لحظه ای که من در آن لحظه برای تو اشک میریختم

 و با صدایم به تو آرامش میدادم با همان آرامش عاشقانه ات مرا دوست داشته باش....

مرا دوست داشته باش عزیزم چون تو در این دنیای بزرگ تنها کسی هستی

 که مرا دوست میداری .....

عزیزم بیا و تو هم تنها کسی باش که من تو را دوست میدارم...

 تقدیم به محمد عزیزم

|+|

دیگر نسیم اواز گل را نمی اورد.خاطرم از وجود سبزت لبریزست و چشمانم پر تلاش در کف حوض به دنبال جاده ای که به ماه می رود عرق می ریزد

من املای ماه مینویسم در حالیکه اصلا ماهی ندیده ام من مسافر کاروانی هستم که جاده را نمیشناسد توشه ام صدائیست که مرا نگاه میکند

دستاری از محبت و تکه نانی از شعر من از سفره روزگار با انتظار تو خود را اطعام می کنم

من با دلم همسفرم اما او گاهی مرا پریشان می کند گاهی مرا تنها میگذارد و گاهی ارام در کنارم می شکند

گاهی با اه نیمشب از من پذیزائی می کند و گاهی پیراهنی از اشک از برای چشمانم می دوزد.تقویم زندگیم تعطیلی ندارد همه اش سفرست و انتظار

کاش کسی بود که می گفت چرا چهار فصل من پائیزست

من در جستجوی گل همیشه بهارم من ثابت خواهم کرد که با اشک گل می توان سرودی به نام شبنم ساخت که با طپش نسیم امید را در دل کویر نجوا کند. من نای از نا امیدی خواهم برید و جوانه های دیدار و اشتیاق را پیوند خواهم زد

پای رفتنم در میان امواج کف الود غم ولی نگاهم در افق چشم به مسلخ دارد و بی گمان کسی در ساحل اوای غریق را می شنود...

گفت چرا چهار فصل من پائیزست

غم ولی نگاهم در افق چشم به مسلخ دارد و بی گمان کسی در ساحل اوای غریق را می شنود...   

تقدیم به دوست خوبم که همیشه چون خواهری مهربان در سخت ترین لحظات زندگی یار من بوده بهار خانوم گل

 بهار جان موفق باشی عزیزم  

"یاسمن"

 ۱۱/۷/۱۳۸۵        ۷:۲۲

|+|

قمار عشق

قمار عشق

|+| نوشته شده توسط بهار در ساعت |

عاشقت داره میمیره

چرا وقتي تو رفتي ديگه نامه ننوشتي

 

چرا سرنوشت ما رو خدا اين طوري نوشتي

 

چرا وقتي عشق بمون گفت ميتونيم با هم بمونيم

 

چرا هيچ تلاش نكرديم قدر هم رو خوب بدونيم

 

چه جوري طاقت آوردي دل من رو بشكني تو

 

دلي كه از همه رونده شده بود به خاطر تو

 

يادته رفتي و گفتي عاشق هرگز نمیمیره

 

گفتي پروانه كه از شمع ديگه خرده نمیگیره

 

ولي تو اينو بدون كه هنوز دلم میگیره

 

حرفاي تو اشتباه بود عاشقت داره میمیره

|+| نوشته شده توسط بهار در ساعت |

خواب دیدم دوباره کودکیم را
خواب دیدم دوباره کودکیم را ....

 نمیدانم ... شاید هم جایی بین خواب و بیداری

 سر کلاس های درس حاضر بودم ...

 معلم را می دیدم که می گفت بزرگترين دروغتان را انشاء کنيد

 و من خنده کنان نوشتم عاشق شده ام .

 چهره ی معلم را هنگام خواندن به خاطر می آورم ،

 با ابروهايی درهم و صدايی نخراشيده

 جلوی آن همه آدم که هيچکدامشان را نمی شناختم ، فرياد می زد :

 بگو ببينم می دانی عشق چيست ؟

 و من با بغضی در گلو تنها صورت معلم را نگاه می کردم که فکر می کرد همه چيز را می داند

 و چون زن دارد و شايد هم چند بچه ، پس حتما عاشق است .

 ناخوداگاه پوزخندی زدم .

 معلم خشمگين مرا بيرون کرد

 و آقای ناظم با ترکه ای در دست مثل هميشه بيرون منتظر ٍ شکار

 تا تمام خشم خود را بر دستان نحيفم به يادگار گذارد .

 مزه ٍ دردش زیر زبانم است ...

 مثل درد عشق می ماند … سوزان و مسخ کننده .

 می خواستم گريه کنم ، به خيال تسکين ،

 اما ياد معلم تاريخ افتادم که می گفت هيچ کدام از مردان تاريخ گريه نکرده اند .

 نمی دانم ...

 نمی دانم اين چه حسی ست پر از هيچ !

 مثل تمام کلاس های ادبيات ...  

 و معلم آن که تنها از ادبيات سبيل های اخوان را می شناسد .

 سکو تی می کنم به اندازه ی خواندن فاتحه ای برای اخوان و تمامِ تمام شدنی ها ...

 ... من چه می گویم !

 هميشه همينطور است ،

 هميشه از موضوع اصلی پرت می شوم .

 به کجا ؟ خدا می داند.

 نه ... ! معلم جغرافی هم می داند ،

 هميشه از دره ای صحبت می کرد ، گمانم در حوالی بيستون بود ،

 شايد همانجا پرت می شوم .

 ديشب توی خواب ديدم فرهاد هم به همان دره پرت شده .

 او هم به گمانم عاشق نبوده ست  .  مثل من .

 هيچ کس در اين دنيا عاشق ديگری نمی شود .

 اين جا نمی شود به کسی نزديک شد .

 آدم ها از دور دوست داشتنی ترند .

 حتی آدم هایی که اونقدر تنهان  که به خدا فکر می کنن ...

 ..............

 صبح می شود و زندگی آغاز

 از خواب بيدار مي شوم

 خواب هايم هیچگاه دروغ نبوده اند ،

 لااقل راست تر از اين زندگی اند .

 ديگر اکنون نه کودکی ام را می خواهم  و نه چند سال بعدش را .

 چه فرقی می کند ،  دنيا که عوض نمی شود .

 می روم گوشه ای و بی هيچ احساسی نگاه می کنم بر قلب های تير خورده

 و خيال می کنم معلم به خاطر انشايم مرا از دنيا بيرون کرده .

نوشته شده :یکی از خوانندگان وبلاگ

|+|

بهار عوضی

تقديم به او٬ که اگر نبود تمهيدات کارسازش ٬اين نوشته به تبع(طبع) نمی رسيد :محمد دينگاليگا

خوب عزيزانم ! حالا مي خوام همون سوال مزخرف هميشگي رو ازتون بپرسم:

اگه گفتين من الان کجام ؟

هر کي هم که اشتباه بگه خره

خوب خران محترم ! بنده باحال شهرآقامون نبوده و بلکه  شهر خودمون هستم . ماشالله بس که اين

شهر رو دوووووست دارم  ولی دلم برا شهر خودمون بعدا"ها خیلی تنگ میشهو باید برم تو اون

 شهر  تف ف ف ف ف ف به روت آقامون ! ( اين عاشقانه ترين جمله اي ست که من خطاب به دينگال

 به کار مي برم).که میخوای منو ببری اونجایی که خودت هستی الان خیلی ناراحت شدم ديگه

اينکه اگه تيززز باشين مي فهمين که من الان يه کم غمگينم .کاش تا ۵شنبه ناراحتيم از بين بره

چون خوشکل من همیشه پنج شنبه ها اینجا تلپه  تعطیلات رو هم رفتم همون شهر دینگال اینا

 ولی خوب جای همتون خالی  خیلی خوش گذشت  الان دیگه دیرم شده باید برم نمیدونم

ولی بعدا میام میبینم که چی بلغور کردم فعلا .تا پست بعدی همتون رو ....میسپارم

 

|+|

سلام

اول بسم الله بگم که پست اين دفعه کوتاهه.بس که ملتی اومدن اينجا و غر زدن و نفرين کردن و ناله کردن و مشت کوبيدن به سينه و فحش دادن و بر سر زدن و عاق کردن و مو کندن و فين کردن و تهديد کردن و به صورت چنگ انداختن و تف کردن و جززز زدن و ....

اين روزها من در چنين وضعيتی هستم :

به خدا هر کس ديگه ای جای من بود الان آتيش روشن کرده بود و يه مرغ پر پر(por par) گذاشته بود رو کله ش و لباس های بی حيايی سرخپوستی پوشيده بود و نيزه به دست وسط اتوبان هولا هولا می کرد و دور آتيش می دويد.

والله نمی دونم خوشحال باشم يه ناراحت ؟!!!! جیغ بزنم و هورا بکشم و قهقهه بزنم يا با صدای بلند عر بزنم ؟!!! خدا هم اون بالا نشسته و لبخندهای موذيانه می زنه که : همانا بشين سر جات بچه و انقدر زرزر نکن. و در ادامه :الا ای عبده! من خودم حواسم هست و می دونم دارم چيکار می کنم. فلذا حالش رو ببربهاره.و باز می فرمايد که : يا ايتهاالبهار! کيف کن( بنده خودم به وقتش حالت رو می گيرم دختره ی نفهم.بالاخره يه روز می فهمی که هيچ کس آقای هود نميشه ولی ديگه اون موقع پشيمونی فايده نداره٬ هر چند که بعيد می دونم شعورت برسه.) منم که از خدا خواسته  فعال دارم کيف می کنم. من که با تو که نمی تونم که در بيفتم که خدا که  (تکبير)

والله من اصلا حال و حوصله ی نوشتن نداشتم و اوضاع روحيم به قدری متغير و ناپايدار و بی ثبات و خرکی بود که اصلا تضمينی وجود نداشت که وسط يه نوشته ی پر از خنده و شوخی ٬ شروع نکنم به عر زدن و يا خودسوزی ننمايم.(حالا يکی نيست بگه که نوشته های قبليت مگه غير از اين بودن ؟!!!!)

اما . ..... ... . ام م م ا .......... اما ......

در اين مدت آقامون(همون دينگال) يکی دو بار غر زد که بيا و آپ کن خبر مرگت و خوب ما هم ترتيب اثر نداديم(عدم تمکين زن از شوهر) و در نهايت٬ايشان در کمال وقاحت و به کثيف ترين شکل ممکن مرا وادار به نوشتن کرد و آن هم اين بود که در صورت عدم آپ تجديد فراش خواهد کرد( سوء استفاده ی يک مرد پست از شرع و قانون). و من هم نه به خاطر نگه داشتن شوور چندشم و نه به خاطر حفظ آشيونه م که به خاطر اون سه تا طفل معصوم (ممد٬ذبيح و زبيده) تمکين کردم  و الان در خدمتتون هستم.تو رو خدا بفرمایین تو دمه در زشته حاج آقا فعلا امتحان دارم باید برم خر بزنم .تا بعدا ببینم چی میشه .میخوام در مورد تعطیلات میان ترم اینکه کجا برم براتون بگم البته در پست بعدی فعلا همتون رو به .... میفرستم

|+| نوشته شده توسط بهار در ساعت |